تبليغاتX
کلبه خرابه

 

تقدیم به کسانی که از زندگی جز کوله باری ارزو چیزی ره توشه سفر ندارند تقدیم به کسانی که قلبهایشان در گذر جاده ناهموار زندگی نا خواسته شکسته است تقدیم به کسانی که از زندگی جز رنج ندیده اند اما دل پاکی دارند تقدیم به کسانی که پرواز را می فهمند ولی دنیای بی رحم بال و پروازشان شکسته و قدرت پرواز و فریاد از انها گرفته است تقدیم به کسانی که همچو من گوشه ای با خود خلوت کرده اند و حرفهای دلشان را بر تن سفید کاغذ می نویسند و به امید روزگاری که دیدگانی بسیار نظاره گر حرفهای این حقیر باشد

 

با تشکر از دوست خوبم خانم ساحل .س

 

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 12:0 |

 

من زيباترين کلماتم را در گلداني کاشته ام،هر شب با احساسم آبياري مي کنم و

منتظرم تو بر گردي تا با هزارو يک عشق تقديمت کنم،پاک وبي ريا،ساده ولي زيبا

پس بيادم باش و فراموشم مک

چه شيرين است قلبها آكنده از مهر باشد

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي

گلهاي نيلوفر صدا كردم . تمام شب را براي با طراوت ماندنت

دعا كردم . پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي

احساس تو از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييده جدا كردم .

 

چه شيرين است قلبها آكنده از مهر باشد

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي

گلهاي نيلوفر صدا كردم . تمام شب را براي با طراوت ماندنت

دعا كردم . پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي

احساس تو از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييده جدا كردم

 

در مکتب ما رسم فراموشي نيست در مسلک ما عشق، هم آغوشي نيست مهر تو اگر به هستي ما افتاد هرگز به سرش خيال خاموشي نيست
+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 21:17 |

اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد

 

ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 21:12 |

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس ٬ زندگی می کردند { شادی ٬ غم ٬ غرور ٬ عشق و .....}روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیرآب خواهدرفت .همه ساکنین جزیره قا یق ها یشان را آماده و جزیره را ترک کردند .اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ٬ چون او عاشق جزیره بود .وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت ٬ عشق از ثروت که به قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : (( آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟))ثروت گفت : (( نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد .))پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست .غرور گفت : (( نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد .))غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت : (( اجازه بده که من با تو بیایم ))غم با صدای حزن آ لود گفت : (( آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم .))عشق این بار سراغ شادی رفت او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید .آب هر لحظه بالا بالاتر می آمد که عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشقتازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چه قدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد علم که مشغول حل مسآله ای روی شن های ساحل بود رفت و او از او پرسید ان پیرمرد که بود؟))علم پاسخ داد زمان))عشق با تعجب گفت زمان!اما چرا او به من کمک کرد؟))علم لبخندی خردمندانه زد و کفت زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.))

 

 

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 20:51 |
نامه یک مرد برای همسرش :
 برای همه لحظات جادویی متشكرم !


 
 متشكرم
 برای همه وقت هایی كه مرا به خنده واداشتی.
 برای همه وقت هایی كه به حرف هایم گوش دادی.
 برای همه وقت هایی كه به من جرات و شهامت دادی.
 برای همه وقت هایی كه مرا در آغوش گرفتی.
 برای همه وقت هایی كه با من شریك شدی.
 برای همه وقت هایی كه با من به گردش آمدی.
 برای همه وقت هایی كه خواستی در كنارم باشی.
 برای همه وقت هایی كه به من اعتماد كردی.
 برای همه وقت هایی كه مرا تحسین كردی.
 برای همه وقت هایی كه باعث راحتی و آسایش من
 بودی.
 برای همه وقت هایی كه گفتی "دوستت دارم"
 برای همه وقت هایی كه در فكر من بودی.
 برای همه وقت هایی كه برایم شادی آوردی.
 برای همه وقت هایی كه به تو احتیاج داشتم و تو
 با من بودی.
 برای همه وقت هایی كه دلتنگم بودی.
 برای همه وقت هایی كه به من دلداری دادی.
 برای همه وقت هایی كه در چشمانم نگریستی و
 صدای قلبم را شنیدی.
 
 به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نكن كه :
 لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم "
 آغوش من همیشه برای تو باز است.
 همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.
 همیشه پشتیبانت هستم.
 من مثل كتابی گشوده برایت خواهم بود.
 فقط كافی است چیزی از من بخواهی ,
 بلافاصله از آن تو خواهد شد.
 می خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
 من كاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من
 هستی.
 در دنیا تو از هركسی برایم مهم تر هستی.
 همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه
 نیاورم.
 همین الان در فكر تو هستم.
 تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی كه
 لبخند بر لب داری.
 من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ
 است.
 هر وقت كه احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب
 كن.
 من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
 تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری
.

با سپاس ازدوشیزه حنانه روده چي يوسف نژادان

 

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 20:43 |

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اماگاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

 



پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .


پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن ازیادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .


آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی رااحساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 20:25 |

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 21:4 |

                          

به همه عشق بورز....
به تعداد کمي اعتماد کن....      
و به هيچ کس بدي نکن!

                                                   سخني از شکسپير

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 0:45 |

 

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم
دوستت دارم......

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 0:32 |

اگر نميتواني شاه راه باشي، کوره راه باش....

اگر نميتواني خورشيد باشي، ستاره باش....

با بردن و باختن، اندازه ات نميگيرند...

هر آنچه که هستي بهترين باش....

"
داگلاس مالوچ"

 

+ نوشته شده توسط ایرج دانشگری در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 0:27 |
پیوندهای روزانه

irajdaneshgari